محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )
39
بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )
هر روز يك شتر را كشت و به كاركنان آب ميوه و دو جنس شراب سرخ و سفيد داد كه گويى آب جوى است تا آن را همچو جشن نخستين روز سال بنوشند ، و گشوده شد . . . روغنها ، براى آنكه آن در دستم گذاشته شود . كار كشتى در روز هفتم تمام شد ، و به آب انداختن آن نيز به دشوارى صورت پذيرفت ، تا آنجا كه ناگزير شدند الواح مسطح را از بالا و پايين بردارند ، تا بتوانند دو سوّم بدنهء آن را به آب اندازند و من هر آنچه را كه در نزد خويش داشتم با هر مقدار زر و سيم و هر موجود زندهاى كه داشتم بار كشتى كردم و همهء خانواده و خويشاوندانم را نيز سوار كردم و همچنين حيوانات و ديگر وحوش كار آمد در كشاورزى و نيز همهء صنعتگران را با خود بر كشتى سوار نمودم . « شمس / شماس » براى من سرآمدى معين مقرر كرد ، يعنى آنگاه كه فرشتهء گمارده شده بر خروش تندبادها ، شب هنگام بارانى كشنده فرو فرستد ، بر كشتى نشينم و در آن را فرو بندم . روز موعود فرا رسيد و آن فرشتهء گمارده شده بر تندبادها ، شب هنگام بارانى مهلك فرو فرستاد و من همواره به سوى آسمان مىنگريستم و مىپاييدم ، چشم انداز تندباد هولناك و رعب انگيز بود . از كشتى بالا رفتم و درش را بستم و به « يوزور - أمورى » ، ناخداى كشتى فرمان دادم كه فرماندهى كشتى را بر عهده گيرد و تمامى پنجرهها را فرو بندد . به هنگام دميدن سپيده در آسمان ابرى سياه پديد آمد و « اداد » از درونش بانگى مهيب بر آورد و « شولات » و « هانيش » همچون دو هشدار دهنده بر فراز تپه و دشت پيشاپيش آن بودند ، و « ايرجال / نرجال خداى جهان فرودين » پايهها ( پايههاى ويژهء سدّ عالم ) را بر كند و « نينورتا » آمد و سدّها را در خروش آورد و « انوناكى » مشعلها را بر داشت و زمين را از آتش شعلهور ساختند و بيم از « اداد » به سطح آسمان رسيد و نور را به تاريكى بدل ساخت و زمين فراخ چنان درهم پيچيده شد كه گفتى به كوزهاى مىماند . تندباد جنوب با شتابى سخت يك روز تمام چنان درهم پيچيده شد كه گفتى به كوزهاى مىماند . تندباد جنوب با شتابى سخت يك روز تمام چنان وزيدن گرفت كه حتّى كوهها را نيز از بيم ، لرزه به جان افتاد . و مردم چنان سراسيمه شدند كه گويى جنگى سخت در گرفته است ، چنان كه برادران همديگر را نمىديدند و مردم ديگر نمىدانستند در آسمان كيست و خدايان نيز از توفان بيمناك شدند و از آنجا گريختند و به آسمان « آنو / در نظرگاه كيهان شناسى أكديان بالاترين آسمان » بالا رفتند و همچو جانوران از ديوارهاى بيرونى مأوى جستند . و « عشتار » همچون زنى كه درد زايمان به سراغش آمده فرياد زد و بانوى خدايان ( كه صدايى غم انگيز داشت ) با بانگى بلند فرياد بر آورد : اى افسوس ! روزگاران خوش تبديل به سختى و ناخوشى شده است ، چرا كه من در گردهمايى خدايان ، مردم را نفرين كردم ،